سيد محمد باقر برقعى
370
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گرفتار تو ، من اى گرفتار تو من ، كشته ، رفتار تو من * ناز ، كم كن ! كه شدم صيد و گرفتار تو من كاش مىشد دوسه جامى بزنم تا دم صبح * از لب لعل شكربار ، شكرخوار تو من گردِ بازار رُخت گشته به صد بيم و اميد * مفلسم گرچه ، ولى باز خريدار تو من قد و بالاى تو سرو است به باغ دوجهان * اى فداى قد رعناى پرىوار تو من ! با دو چشمان تبآلود ، شدى رهزن شهر * جان فداى تو و آن لحظهء ديدار تو من « شوقى » از آتش عشق تو نيارست ، ولى * مست جام تو و آن شيوهء رفتار تو من ز بعد ما . . . ز بعد ما نه غزل نى قصيده مىماند * وجود من كه به اشك چكيده مىماند طنين سبز غزل نيست در دلم ، زيرا * فلك به كاغذ آتش رسيده مىماند عروس طبع دگر جامهء سيه پوشيد * چه نالهها به گلو ناشنيده مىماند به باغ آينه ، آتش فتاد رعنا را * جمال سرو به قدّ خميده مىماند ببين به بدعت رنگين آيههاى فريب * جهان به حيرت از آن لبگزيده مىماند شرار سرخ عطش مانده در گلو ، امّا * شراب ناب رها ناچشيده مىماند درون پيلهء شب ، در سكوت تنهايى * هجوم خسته خدايى به ديده مىماند در انتظار صبح در شورهزار عمر تبه شد جوانىام * در باورم نبود بدين سختجانىام چون موج پرطپش به بلنداى آرزو * هر لحظه در خروش ، كه آنم و يا نىام در انتظار صبح ، به شب نعره مىزنم * در سر هواى توست ، چرا سردوانىام هر لحظه چه سود ؟ به فردا نظر نكرد * در تو به توى خويش ، از اين سرگرانىام با خاطرات باد نوشتم چو دفترى * ماندم در اين فراق كه آخر چه خوانىام ؟ « شوقى » وصال دوست ميسّر نمىشود * آخر چه خوانمت كه به سويت بخوانىام